تبليغاتX
هلــــــــــــــــــــــــــــو
   
هلــــــــــــــــــــــــــــو
پر از هیچــــی
 
 
آرشيو مطالب

مهر 1387

شهریور 1387

مرداد 1387

اردیبهشت 1387

فروردین 1387

اسفند 1386

بهمن 1386

دی 1386

____________________
مطالب اخير

امام زاده صالح...

یه دنیا آرزوی خوب...

نیمه شعبان

....

هفته ی مصائب....

عيــــــــــــــــــد...

آبله مرغــــــــــــــــــــــــــــــون...

یه روز غیبـــــــــــــــــــت....

بازم عکس...

فاجعـــــــــــــــــــــــــــه...

____________________
پیوندهای روزانه

فینگیلیه مدرسه

رزا

مرمر

پرسش مهر

بيا فقط بخند

مهدی صاحب الزمان

کلبه

یه مشت مرده شور

الدورادو

خاطرات یه ترک(زهرا)

پنجره های ذهن یک پخمه

یه مشت تخمه

____________________
پیوند ها

<-LinkTitle->

قالب وبلاگ

____________________
امكانات جانبي

RSS 2.0

 
 
 

شنبه بیستم مهر 1387

امام زاده صالح...

سلام

خوبيد؟

خوشيد؟

سلامتيد؟

خب خدا رو شكر...

منم خوفم...

جاتون خالي 4 شنبه رفتيم .... امام زاده صالح

اونم چه امام زا ده اي...

ساعت 2 از مدرسه كه تعطيل شديم...

وضو گرفتيم و راه افتاديم...

من...ستاره...ثمين...لادن...لاله...سپيده

رفتيم تو ايستگاه و منتظر اتوبوس انقلاب شديم كه زود اومد

رفتيم نواب  پياده شديم

بعدشم رفتيم تو مترو...از نواب رفتيم ايستگاه امام خميني از اونجا هم رفتيم ميرداماد

حالا همينجوريم داره چشم من ميسوزه و اشك مي ياد...(ستاره بادوم زميني مصموم به خوردمون داده بود)

ميرداماد كه پياده شديم اول من رفتم چشممو شستم بعد رفتيم اتوبوس تجريش سوار شديم

اتوبوسه اول تند مي رفت...بعد هي يواش كرد...بعد تصادف كرد...بعد ما پياده شديم....بعد دوباره تصادف كرد كه ايندفعه ما رفتيم يه اتوبوس ديگه سوار شديم

تازه انقدر دير رسيديم .... من مي خواستم ساعت 7 كلاس زبان هم برم...(فكر كن!!!)

خلاصه....تا رسيديم امام زاده هول هولكي يه نماز خونديمو ساندويچ فلافل خورديم و زيارت كرديمو دوئيديم اومديم بيرون (كلا شد يه ربع)

تو ترمينال از هم جدا شديم...من و ثمين باهم....لاله و لادن و سپيده وستاره هم با هم...راه افتاديم طرف خونه

منو ثمين از همون راهي كه اومده بوديم برگشتيم

ساعت 8:45 هم خونه بودم

اين همه راه رفتيم حالا اون راه سر راسته كه بايد مي رفتيم چي بود:

رفت: اتوبوس انقلاب- اتويوس تجريش

برگشت:  ميني بوس صادقيه...خونه

فعلاً... تا بعد... باي

 
 

سه شنبه دوازدهم شهریور 1387

یه دنیا آرزوی خوب...

سلاااااااااااااااام!!

خوبید؟

خوشید؟

سلامتید؟

منم خوبم!

ببینید ایندفعه چقدر  زود اومدم!!

من یه عالمه خوشحالم!

بگم چرا؟

الان میگم!

من تو این تابستون یه عالمه آرزو   داشتم. هیچکدومش بر آورده نشد!

منم کلی دپرس شدم!

تا همین دیروز...یعنی دوشنبه!

خوشحال بودم که اگه آرزوهام برآورده نشده...حد اقل ماه رمضون کلی خوش میگذره!

بعدش...

امروز...

در عرض ۲ ساعت کل آرزوهام برآورده شد...کف کردم

الانم کلی خوشحالم!

راستــــــــــــــــــــــــي...

۲۰ روز ديگه تازه اول بدبختيه....اول مهر!!

اميدوارم اين ۲۰ روز يه عالمه بهتون خوش بگذره!

سر سفره ي افطارتون منو از دعاي خيرطون بي نصيب نكنين!

التماس دعا

فعلاً...تا بعد...باي

 

 

 
 

شنبه بیست و ششم مرداد 1387

نیمه شعبان

 

    

       سلاااااااااااااام!!

      من بازم اومدم!!

      تبریک    تبریک    تبریک ۱۰۰ تا تبریک!!!

     نیمه شعبان، ولادت حضرت صاحب الزمان(عجل الله فرجه شريف) رو به همتون تبريك مي گم و   ازهمتون التماس دعا دارم و مي خوام كه توي اين روز عزيز منو از دعاي خيرتون محروم نكنين!!

التماس دعا

فعلاً... تابعد...بای

 
 

سه شنبه هشتم مرداد 1387

....

سلام...سلام...صد تا سلام

من بعد از مدتها اومدم!!!

اولاً:عید مبعث همتون یه عالمه مبارک باشه!!

دوماً: توی این چند ماه هیچ اتفاق تازه ای نیافتاد که براتون تعریف کنم جز اینکه:

۱) کارنامه هامونو دادن و منم کارنامه مو درسته چال کردم تو باغچه(البته کپی شو چون به درد همون جا می خورد و منم نمی خواستم کسی از افتخار افرینی های من با خبر بشه که از خودش ناامید شه!!) دیدید چقدر متواضعم؟؟؟

۲)طبق معمول هر سال چون مدرسه ی ما فکر می کنه که ۹ ماه شال تحصیلی کافی نیست که ما بریم مدرسه ما از وسطای تیر دوباره هلک و هلک پاشدیم رفتیم مدرسه الانم چندین هفته اس که دوشنبه ها و سه شنبه ها داریم می ریم مدرسه!!!(خداییش خیلی بد بختیم)

اینم خلاصه ی اتفاقاتی که توی این چند ماه افتاد!!

فعلاً ...تابعد...بای

 
 

جمعه ششم اردیبهشت 1387

هفته ی مصائب....

سلام!!

من بعد از یه ماه اومدم!!!

خوبیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــد؟؟؟

منم خوبم!!

اين هفته اي كه گذشت..نه ...هفته ي پيشش واقعاً هفته ي مصائب بود!!!

امتحان پشت امتحان!!

درس پشت درس......

خدا از اين هفته ها نصيب گرگ بيابون نكنه!!.

درست از يكشنبه با آزمون جامع شروع شد و تا همين چهارشنبه ادامه داشت!!

يكشنبه... آزمون جامع

دوشنبه...جغرافي

سه شنبه... تاريخ ايران و جهان

چهار شنبه... جامعه

پنجشنبه...ادبيات

(خدا رو شكر اين يه روزو امتحان نداشتيم ولي بايد عين خر واسه تاريخ ادبيات شنبه مي خونديم!)

شنبه...تاريخ ادبيات

يك شنبه و سه شنبه امتحان نداشتيم!!

دوشنبه اقتصاد

چهار شنبه ... عربي 

تازه پنجشنبه هم كنفرانس تاريخ ادبيات داشتيم كه افتاد واسه ي هفته ي ديگه فردا هم دوباره ادبيات داريم!!!

نمي دونم كي اين مصائب ما تموم ميشه!!!

مغزم هنگ كرده ديگه!!

خدايي شما بوديد مغزتون هنگ نمي كرد؟؟؟

تازه ........كاش حداقل يكي از امتحانامو خوب مي دادم!!

همه رو در حد دو سه نمره نوشتم!!

همينشم كليه!!!

پس چي ؟؟؟ نمره ي كل امتحانام رو هم ديگه مي شه شونزده!!!

ايشا... يكي از اين هفته ها نصيب شما هم بشه تا منو درك كنين ولي نصيب گرگ بيابون نشه!!!

فعلاً... تابعد ... باي

 
 

جمعه دوم فروردین 1387

عيــــــــــــــــــد...

   

اللهم صلّ علی محمّد و ال محمّد!!(و عجّل فرجهم)

سلااااااااااااااااااااام!!!

خوبید؟ خوشید؟ سلامتید؟

راستی!! هر ۲ تا عیدتون مباررررررررررررررررررررررررررررک!!!

آرزو میکنم سال خوفی داشته باشید!!!

فعلاْ ... تا بعد ... بای

 
 

چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386

آبله مرغــــــــــــــــــــــــــــــون...

سلام!

جاتون خالی بعد از اون روزی که غیبت کردم دو روز دیگه ام رفتم مدرسه تا اینکه سه شنبه بعد از ظهر دیدم یه عالمه جوش زدم با جیغ و ویغ رفتم پیش مامانم که خندید و در حالی که می خندید زد روی شونه ام و گفت تا ده روز نمی خواد بری مدرسه بعد وقتی دید دارم عین هالو ا نگاش می کنم گفت ابله مرغون گرفتی!!!

اولش خیلی خوشحال شدم ولی بعدش که رفتیم دکتر، دكتره نامردي كرد و يه بمب شيميايي كوفيد تو حال منو گفت: اين جوشايي كه من فكر مي كردم حساسيته (اخه ديشبش يه جوش پاي چشم زده بود قدكف دست و اين دكتره گفته بود حساسيت فصليه) آبله مرغونه. آبله مرغونم اين جوريه كه اولش اين جوشا رو مي زني بعد اين جوشا ميشه عين تاول بعدشم شروع ميكنه به خارش تا وقتي كه خشك بشه و خوب بشه.

بعدشم تا ۱۹ اسفند بهم گواهي داد كه نرم مدرسه!!!

دو روز اول خيلي وحشتناك بود........سرگيجه، درد،استخون درد، و ...

ولي از فرداش حالي به حولي.....راه ميرفتم و خوش مي گذروندم خيلي حال داد فقط وقتي حالم گرفته ميشد كه خودمو تو اينه نيگا ميكردم.......شده بودم شبيه بوزينه!!!

راستي! ۹ اسفند تولدم بود ولي نشد كه روز تولدم اپ كنم اخه

 حالم خوب نبود!!!

دلم واسه دوستام تنگيـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــده!!!

فعلاً..... تابعد.......باي

 
 

یکشنبه پنجم اسفند 1386

یه روز غیبـــــــــــــــــــت....

سلام...

جاتون خالي ديشب اين بنده ي حقير تب و لرز كردم و با سه تا پتو غر ميزدم كه چرا به من پتو نميدين!

صبح عين بچّه هاي خوب و گل از خواب بيدار شدم و رفتم كه صورتمو بشورم ولي با كمال تعجب ديم كه به جاي دستشويي رفتم تو اتاق دادشم و دارم دنبال شير اب مي گردم...

بعد از كلي فكر كردن يادم اومد كه دستشويي كجاست!!!

خلاصه با هزار بد بختي لباس پوشيدمو  اومدم كه برنامه حاضر كنم ولي يادم نمي يومد كه امروز چي داريم!!

يه نگاه به كتابام كردمو اخرش به اين نتيجه رسيدم كه از هركدوم خوشم اومد همونو ببرم ولي چون از هيچكدوم خوشم نيومد همشونو ريختم تو كيفم بعد كيفم خيلي سنگين شد به خاطر هين همشونو در اوردم و با يه سر رسيد راهي مدرسه شدم!

درست جلوي در خونه بودم كه مامانم گفت خيلي خنگ شدم امروز و منم حرفشو تاييد كردمو گفتم كه فكر مي كنم به هر كدوم از پاهام يه وزنه ي ۱۰۰ كيلويي اويزون كردن!!

همون موقع يه اتفاق تاريخي افتاد و مامانم براي اولين با بهم پيشنهاد كرد كه نرم مدرسه....( چشمام پر از اشک شوق شد) و گفتم خیلی خوشحال میشم اگر مدرسه نرم!!!

حدوداْ چند شاعت بعدش حالم انقدر بد شد که رو به موت بودم  به خاطر همین  مجبورم کردن که با مامانم برم دکتر... دکتره هم نامردی نکرد و بهد از ۶ ساعت با فس فس معاینه کردن واسم دوتا امپول دگزامتازون و دو تا پنی سیلین نوشت!!

چشمتون روز بد نبینه یکی از دگزامتازونا و یکی از پنیسیلینارو باید همین امروز می زدم!

خانومه شبیه قصابا بود وقتی می خواست تست کنه انگار داشت به دست گاو امپول می زد امپولو نیم متر برد بالا و با سرعت ۷ کیلومتر  در ثانیه روی دست من بدبخت فرود اورد که حس از تنم رفت و با چشمای پر از اشک و مظلومانه بهش نیگا کردم که خندید و من با دیدن دندوناش می خواستم هرچی خوردمو (روم به دیفال) بالا بیارم!! دندوناش یکی بود ۳۱ نبود بود ......فقط یه دندون به لثّه ي بالاييش داشت كه اونم در شرف افتادن بود

امروز از اينكه مدرسه نرم توبـــــــــــــــــــــــــــــــه كردم!!!

نمــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــي خوام غلط كردم به خدا!!!

فعلاً...تابعد...باي

 

 
 

جمعه سوم اسفند 1386

بازم عکس...

          

 

 
 

یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386

فاجعـــــــــــــــــــــــــــه...

فاجعه می دونی یعنی چی؟؟؟

فاجعه یعنی فاجعه های امروز من!!

فکرشو بکن......سه تا فاجعه پشت سر هم درست کردم!!!

اوّلين فاجعه عربي بود كه توش فعل ماضي رو مضارع ترجمه كردم و به جاي ۵ نوشتم ۸ و خلاصه اشتباه احمقانه اي نبود  كه من توي اين برگه نكنم.

فاجعه ي دوّم تاريخ ادبيات بود كه بعد از ۲۰ دقيقه كتاب باز كردن و از اين و اون تقلّب گرفتن و تقلّب اشتباه رسوندن فهميدم كه اگر از ۸ نمره ۲۵/۰ هم بگيرم كلّي هنر كردم و احتمالاً از خوشحالي از مدرسه تا خونه برقصم!!

فاجعه ي سوم زنگ ديني بود كه ايه هارو جابه جا معني مي كردم و سوالاي درس توكل رو جاي محبت جواب مي دادم و محبت رو جاي توكل.....اخرشم خانم نعمتي تصميم گرفت كه من برم بشينم و بيشتر از اين چرت و پرت نگم....بعدشم در كمال تعجب من بهم داد بيست كه نزديك بود از خوشحالي بال در بيارم  روم به ديفال خودمو خيس كنم!!!

فعلاً... تا بعد.... باي

 
 

یکشنبه چهاردهم بهمن 1386

نامه ی فدایت شوم.....

                                                               

          

به به به اين دست خط و اين املا  !!!...

 
 

جمعه دوازدهم بهمن 1386

....

سوار اتوبوس مي شم

عصبانيم

احساس مي كنم شبيه كوزت شدم

اتوبوس عين فرقون راه ميره

مهسا اينا رفتن و منو عين بچّه هاي بي سرپرست تنها گذاشتن

خانومه زل زده بهم

مي خوام چشماشو در بيارم!

يه جا خالي ميشه

شيرجه مي زنم رو صندلي

جام تنگه.......زانوهام ميره تو چشمم

تازه مي فهمم كه درست رو اونجايي نشستم كه چرخ  اتوبوسه!

تا تصميم مي گيرم بلند شم يه خانومه مي شينه كنارم!

كيفش اندازه يه بچّه ي ۵ ساله اس

گوشه ي كيفش مي ره تو كلّيه ام!

آي....صداي اتوبوس نمي ذاره خانومه صدامو بشنوه!

خودمو مي چسبونم به شيشه!

تو دلم به زمين و زمان فحشاي ركيك ميدم!

مي رسيم پاركسوار!

"خانوم ايستگاه اخره".....بعد يه ربع صدامو ميشنوه و پياده مي شه!

دستمو مي گيرم به كلّيمو كيفمو دنبالم رو زمين مي كشم!

دلم ژانوالژان مي خواد كه بياد كيفمو بگيره و ببره!

سوار ميني بوس ميشم!

ميشينم رو صندلي تكي كه كسي كنارم نشينه!(مخصوصاً افغاني)

احساس بدي دارم

از جام بلند ميشم.......نيگا مي كنم....صندلي سوراخه!

به همينم راضيم .... تا ميام بشينم پيره زنه هولم مي ده و رو صندلي ميشينه!

عين بد بختا نيگاش مي كنم!

مي گه پام درد مي كنه!

مي خوام بگم منم روحم درد مي كنه كه بلند شه ولي ميني بوس عين فرقون راه مي افته و قار قارش بلند ميشه.....

خفه ميشم و ۴۵ دقيقه عين عمو عضرائيل بالا سر پيره زنه واميستم!!!

دلم صندلي مي خواد.....

فعلاْ.....تا بعد....بای

 
 

یکشنبه هفتم بهمن 1386

تموم شـــــــــــــــــــــــــــــــــد...

تموم شد...

بالاخره تموم شد.....

امتحانامون بالاخره تموم شد...

۱ ماه تارخ و جغرافی و ادبیات و زبان و زبان فارسی و تاریخ ادبیات و هزار جور درس مزخرف دیگه خوندن

بالا خره تموم شد.....(چقدرم که من می خوندم....جون خودم!!!)

هرچند که همه رو کمی تا قسمتی  خراب کردم و نمره هام از ۱۴ و  ۱۵  بالا تر نمی یاد  ولی کی اهمیت میده؟؟؟ مهم اینه که تموم شده!!!

البته اصلاْ فکر بد نکنیناااااااا من اصلاْ پشیمون نیستم!!!

پس ۱۴ و ۱۵ رو گذاشتن واسه چی؟؟؟ 

واسه این که من بگیرمشون دیگه!! مگه نه؟؟؟؟

فعلاْ .... تا بعد.... بای بای 

 

 

 
 

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386

...

سلاااااااااااااام!

امروز داشتم بعد از خوردن یه ظرف پر قیمه از مدرسه می یومدم و حسابی سر حال بودم که یه سری اتفاقات باعث سد بشم عین سگ اقای پتی بل!!

۱) ۵/۴ (البته با کمی اغراق) وایسادم واسه اتوبوس. ثمینم بود و اخراش دیگه چشمامون چپ شده بود انقدر به ته خیابون نیگا کرده بودیم! وقتی ام که اتوبوس اومد باورمون نمیشد این اتوبوس باشه!! فکر می کردیم سرابه!!  

۲) رسیدم به مینی بوس و خودمو پرت کردم توش و روی یه صندلی نشستم که هنوز ۵ ثانیه نگذشته بود که یه اقایی اهل ایالات متحده ی افغانستان نشست کنارمو تا  اخر مسیر دود سیگارشو فوت کرد تو صورتم!! ( احساس می کردم شیمیایی شدم) اون موقع بود که از ته دل ارزو کردم کاش یکی از اون ماسکا یی که تو میدون جنگ می زنن به صورتشونو خانم پور فرخی خیلی ازشون خوشش می یادو داشتم!!!

۳) ۵/۱ تو اسانسور گیر کردم. وقتی بعد از ۷ بار فشار دادن زنگ دیدم هیشکی نمیاد کمک مجبور شدم اون کف بشینم تا بالاخره یکی از خواب ناز بیدار شه و به کمک این بنده ی بدبخت بیاد!!

این اتفاقات جلیله باعث شد که وقتی اومدم خونه و بهم سلام کردن عین سگ اقای پتی بل شروع کردم به پاچه گیری!!! الان بابام اینا همه شلوارک پاشونه ( البته شلوارکشون قبلاْ شلوار بود ولی چون من تا زانو  پاچه هاشونو گرفته بودم شد شلوارک!!!)

فعلاْ.....تابعد.......بای!!

 

 
 

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386

ژاپنی ولی خوشگل........!!!

                                       

با اینکه ژاپنیه ولي خوشگله نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه؟؟؟

 
 

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386

مستر بین و مونا لیزا....!!!

                   

                                                          

 
 

سه شنبه بیست و پنجم دی 1386

نی نـــــــــــــــــــــــــــــــــــــی....

   

 
 

سه شنبه بیست و پنجم دی 1386

سر كوهي بلند....!!

سر كوهي بلند ....... اهويي خسته

شكسته دست و پا غمگين نشسته

شكسته دست و پا درد است

اما...

نه چون درد دلش كز غم شكسته!!!

 
 

سه شنبه بیست و پنجم دی 1386

....

عكـــــــــــــــــــــــــــــــس!!!

 

 
 

سه شنبه بیست و پنجم دی 1386

دل یکی اتیش گرفته........!!

توی یکی از همین خونه ها، همين نزديكي ها،  دل یکی اتیش گرفته. از روي بام هم كه نيگا كنيد مي بينيد كه از توي پنجره ي يكي از همين خونه ها اتيش مي ريزه بيرون. دل يكي اتيش گرفته. تو اومدي اما كمي دير. از ته يك خيابون دراز. مث يك سايه نگراني. كمي دير اودي اما حسابي تجلي كردي و دل يكي رو اتيش زدي. به من مي گن چيزي نگو. نبايد هم بگم اما دل يكي داره اتيش مي گيره. دل يكي اينجا داره خاكستر مي شه. كمي دير اومدي اما يك راست رفتي سراغ يكي و دست كردي تو سينه اسو دلشو اوردي بيرون و انداختي تو اتيش و بعد گذاشتي اش سر جاش. واسه ي همينه كه دل يكي اتيش گرفته و داره خاكستر ميشه. يكي داره تو چسات غرق مي شه. يكي لاي شيار هاي انگشتات داره گم ميشه! يكي داره گر مي گيره. دل يكي اتيش گرفته. كسي يه چيكه اب بريزه رو دلش شايد خنك شه. ميون اين همه خونه كه خفه خون گرفته اند يه خونه هست كه دل يكي داره توش خاكستر ميشه. يكي حوس كرده بپره تو دستاتو خودشو غرق كنه. يكي مي خواد نگات كنه. نه مي خواد بشنفتت. مي خواد بپره تو صدات. يكي مي خواد ورت داره و ببردت روي كوه و بذاردت روي كوه و بعد بدوه تا ته دره و از اونجا نگات كنه. يكي ميترسه از نزديك تماشات كنه. يكي مي خواد تو چشات شنا كنه. يكي اينجا سردشه. يكي همه اش شده زمستون. يكي بغض گير كرده تو گلوش و داره خفه ميشه. وقتي حرف ميزدي يكي نه به صدات ، نه به چيزايي كه مي گفتي ، كه به صدات، به محض صدات گوش مي داد. يكي محو شده بود تو صدات. يكي دل تنگه. توي يكي از همين خونه ها همين نزديكي ها دل يكي اتيش گرفته.

                              يكي يه چيكه اب بريزه رو دلش شايد خنك شه!!!

                                                                                                             مصطفي مستور  

 
 

Weblog Themes By Pars Theme