سوار اتوبوس مي شم
عصبانيم
احساس مي كنم شبيه كوزت شدم
اتوبوس عين فرقون راه ميره
مهسا اينا رفتن و منو عين بچّه هاي بي سرپرست تنها گذاشتن
خانومه زل زده بهم
مي خوام چشماشو در بيارم!
يه جا خالي ميشه
شيرجه مي زنم رو صندلي
جام تنگه.......زانوهام ميره تو چشمم
تازه مي فهمم كه درست رو اونجايي نشستم كه چرخ اتوبوسه!
تا تصميم مي گيرم بلند شم يه خانومه مي شينه كنارم!
كيفش اندازه يه بچّه ي ۵ ساله اس
گوشه ي كيفش مي ره تو كلّيه ام!
آي....صداي اتوبوس نمي ذاره خانومه صدامو بشنوه!
خودمو مي چسبونم به شيشه!
تو دلم به زمين و زمان فحشاي ركيك ميدم!
مي رسيم پاركسوار!
"خانوم ايستگاه اخره".....بعد يه ربع صدامو ميشنوه و پياده مي شه!
دستمو مي گيرم به كلّيمو كيفمو دنبالم رو زمين مي كشم!
دلم ژانوالژان مي خواد كه بياد كيفمو بگيره و ببره!
سوار ميني بوس ميشم!
ميشينم رو صندلي تكي كه كسي كنارم نشينه!(مخصوصاً افغاني)
احساس بدي دارم
از جام بلند ميشم.......نيگا مي كنم....صندلي سوراخه!
به همينم راضيم .... تا ميام بشينم پيره زنه هولم مي ده و رو صندلي ميشينه!
عين بد بختا نيگاش مي كنم!
مي گه پام درد مي كنه!
مي خوام بگم منم روحم درد مي كنه كه بلند شه ولي ميني بوس عين فرقون راه مي افته و قار قارش بلند ميشه.....
خفه ميشم و ۴۵ دقيقه عين عمو عضرائيل بالا سر پيره زنه واميستم!!!
دلم صندلي مي خواد.....

فعلاْ.....تا بعد....بای